مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
همه جا ساکته ٬ حتی صدای آفتابم دیگه نمیاد. یه دارکوب داره نوکش رو میزنه به درخت ولی صدای اونم دیگه در نمیاد. دلم نقاشی میخواد . میشینم . چشام رو میبندم . یه اتاق میکشم ٬ واسه اتاق یه پنجره میکشم . خودمو میکشم ٬ تو اتاق کنار پنجره ٬ نشستم و دارم بیرونو نیگا میکنم. عکس خودمو میکشم که افتاده رو شیشههای پنجره ٬ از تو اتاق میشه بیرونو نیگا کرد .. برف میکشم ٬ از آسمون داره برف میاد . شب میکشم ٬ همه جا شبه ٬ یه شب برفی ٬ دم سال نو ... یه دختر میکشم ٬ یه دختر تنها که داره بیرون تو برفا میرقصه ... نگاه خودمو میکشم ٬ که میخوره به شیشهها و بر میگرده ... نقاشیم قشنگ شده نه ؟ ولی یه چیزیش کمه ... صداش کمه ... برا دختره یه آهنگ میکشم ... دختره داره میرقصه منم براش والس میکشم ... یه آهنگ که دختره زیر آسمون برفی باهاش برقصه ... یه ساعت آفتابی میکشم ... دلم میخواد از رو ساعته بفهمم کی سال تحویل میشه ... ولی همه جا شبه ... امسال سال تحویل اینور دنیا نصف شبه ... ساعت آفتابی رو پاک میکنم ٬ دختری که داره میرقصه رو پاک میکنم ... آهنگه رو پاک میکنم ... اتاقه رو پاک میکنم ... یه پنجره میمونه که من اینورش نشستم ... یه دختره هم زیر برفا روی جدول خیابون اون ور پنجره نشسته دستش زیر چونشه داره فکر میکنه ... عکس من تو شیشه افتاده و من دارم سعی میکنم خودمو نبینم و دختره رو نیگا کنم ٬ دختره هم دستش زیر چونشه داره فکر مکنه وقتی سال تحویل نصفه شبه و آفتابی تو کار نیست ٬ آدمایی که وقت رو از رو ساعت آفتابی نیگه میدارن کی میفهمن سالشون تحویل شده ؟ ... این دفعه یه آهنگ دو نفره میکشم ... دختره دستاشو زده کنار صورتشو گرفته رو به آسمون ٬ برف میریزه رو صورتش و داره به ساعت آفتابی و رقص دم سال تحویل فکر مکنه ... چشام رو باز میکنم .. نقاشیمو میبینم ... دختره ... نیست ... بیرون داره برف میاد و چیزی به تحویل سال نو نمونده ٬ من پشت پنجره دارم والس گوش میدم ... هیچ کس نیست ... چشام رو میبندم ٬ یه ساعت آفتابی میکشم ٬ با یه دختره که داره والس گوش میده و میرقصه
همه چی از دخترک کبریت فروش شروع شد. دخترک کبریت فروش اولین دخترک پررنگ زندگی من بود. و شاید تا سالها پررنگترین دخترک قصههای من باقی ماند. دوستش داشتم. نه از سر ترحم و دلسوزی. واقعا دوستش داشتم. هیجانانگیز ترین و خوشحالترین لحظههای قصههای کودکیم وقتی بود که ژانوالژان سطل آب رو از دست کوزت میگرفت. رویاهایم ژانوالژان بودن بود و خوب بودن و نجات دادن دخترک معصوم و غریبی که سر راه تنهایی من قرار میگیرند، میآیند و میروند ... ولی از همان روزهای کودکی و سادگی هم همیشه مبهوت سنگینی و پیچیدگی بازرس ژاور بودم و با تمام بدبودنش و سیاه بودنش احساس وابستگی غریبی به بازرس زشت و تاریک طولانیترین قصهی آنسالها داشتم. روزی که ژاور برای فرار از دوراهی اخلاق و فلسفه خودش را درون رود انداخت همان قدر قهرمان داستان من شد که ژانوالژان قهرمان داستان بود. هر چه بود ، قهرمان های داستانهای کودکیم آمدند و ماندند و رفتند و مرا با زندگی رها کردند. من قد کشیدم. و پوست انداختم. آینه شکستم و عاشق شدم. فریاد کشیدم و بزرگ شدم و ساکت شدم. سالها گذشت و من زندگی کردم. تا بینوایان را دوباره خواندم. داستان دخترک کبریتفروش را دوباره خواندم. نامهی درازم به ستارهی هالی را دوباره خواندم. وصیتنامه ای که در دوران کودکی نوشته بودم را دوباره خواندم. به جعبهی قرمز خاکگرفتهام نگاه میکنم و میدانم دلم دیگر قهرمان بودن نمیخواهد. کوزت را هم برای نجات دادن دوست ندارم. دخترک کبریت فروش را دوست دارم نه فقط برای اینکه دوستداشتنیترین دختر قصههای من است و نه فقط برای اینکه میتوانستم غول چراغ جادویش باشم. دوستش دارم چون معنای زندگیست. چون تنها چیزیست که منرا هنوز از بازرس ژاور دور نگه میدارد. « که هر وقت کنار گوشت میگذاریش میتوانی صدای دریا را بشنوی» هوا که سرد و سوزناک میشود دلم شنا کردن میخواهد. شاید هم دویدن. شاید هم نفس کشیدن.
روزی که حنا دیوانه شد چهارشنبه بود و قرص ماه کامل. توی دالان روی زمین کنار در اتاق هفتم نشسته و زانوهایش را بغل کرده و از لای نردههای پنجره به قرص نیمه تمام ماه روی اقیانوس نگاه میکنه. کنارش روی زمین میشینم. ساکت نگاهش میکنم و منتظر میمانم. سیگاری بهش میدهم و سیگاری هم برای خودم روشن میکنم. پکی میزنم و دوباره نگاهش میکنم. با سیگار بازی میکنه و لای انگشتاش میچرخونتش. میدونم که بیشتر از سیگار کشیده از بازی کردن با سیگار لذت میبره. بعد از سکوت طولانی هر دومون لبخندی میزنه و فندک رو از روی زمین بر میداره و سیگارش رو روشن میکنه و در حالیکه دودش رو میده بیرون میگه همه چی از یه چهار شنبه شروع شد. میپرسم چهارشنبه چی شد؟ میخنده. خندهش هیچ حسی نداره. شاید به طرز ترسناکی بدون هیچ حس تلخی و خوشحالی و عصبی یا هر حس دیگری میخنده. نگاهش رو از نردههای پنجره بر میداره و توی دالون بیمارستان رو نگاه میکنه. میگه سالها گم شده بود. توی زندگیش مسیرای زیادی رو رفته. هیچ وقت ولی به جایی که باید میرسید نرسید. تا اینکه یه روز .. چهارشنبه شبی دور و بر خودش رو نگاه میکنه و میبینه دور و برش خالیه. هیچ مسیری نیست. هیچ راهی برای رفتن و برگشتن نداره. اون شب بود که نشسته بود و فکر کرده بود که چطور تونسته برسه وسط صحرایی که هیج مسیری ازش رد نمیشه. صورتش رو بر میگردونه و بدون اینکه به من نگاه کنه دوباره به ماه زل میزنه. من پک محکم دیگری به سیگارم میزنم و با خودم به چهارشنبه ای فکر میکنم که حنا دخترش را کشته بود.